<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" version="2.0">
  <channel>
    <title>فلسفه تطبیقی</title>
    <link>https://cph.samt.ac.ir/</link>
    <description>فلسفه تطبیقی</description>
    <atom:link href="" rel="self" type="application/rss+xml"/>
    <language>fa</language>
    <sy:updatePeriod>daily</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <pubDate>Fri, 22 May 2026 00:00:00 +0330</pubDate>
    <lastBuildDate>Fri, 22 May 2026 00:00:00 +0330</lastBuildDate>
    <item>
      <title>مسئلۀ باور و خودِ انسانی (بررسی تطبیقی دیدگاه‌های هیوم، کانت و ویتگنشتاین)</title>
      <link>https://cph.samt.ac.ir/article_735453.html</link>
      <description>مقالۀ حاضر، دو مقولۀ باور و خود انسانی را به‌عنوان دو موضوع محوریِ تأملات فلسفی، از نظر هیوم، کانت و ویتگنشتاین موردبررسی قرار داده است. بررسی تطبیقی تطور دیدگاه‌های این فیلسوفان از آن جهت مهم است که میراث فکری ایشان بخش قابل‌توجهی از مباحث معرفت‌شناسی و فلسفۀ ذهن معاصر را از خود متأثر کرده است. دیدگاه‌های متفکران یادشده در پیوند با یکدیگر شکل گرفته‌اند؛ بدین معنا که در این پیوند هم اخذ ایده و دیدگاه شده است و هم نقد آراء و نظرات. در خلال بررسی دیدگاه‌ها سعی شده مشابهت‌ها و مفارقت‌های احتمالی موردتوجه قرار گرفته و از منظر فیلسوفان موردنظر در اینجا ارزیابی شوند. ملاحظۀ آراء این فیلسوفان نشان می‌دهد که باور و خودِ انسانی در آراء هیوم با رویکردی انطباع محور موردتوجه قرارگرفته‌اند، حال آن‌که کانت با نقد این دیدگاه طرح سوبژکتیو خود را از این مقولات بسط داده است؛ درحالی‌که ویتگنشتاین در هر دو دورۀ تفکر فلسفی‌اش، با نقد هیوم و راسل و با تأثیرپذیری از کانت ارائۀ طرح زبانیِ خودش را دنبال می‌کند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>مقایسه تطبیقی لذت و درد از دیدگاه عبدالجبار معتزلی و اپیکور و تأثیر آن بر اخلاق</title>
      <link>https://cph.samt.ac.ir/article_735454.html</link>
      <description>پژوهش حاضر با هدف تحلیل تطبیقی مفاهیم لذت و درد در کلام اسلامی معتزله از منظر قاضی عبدالجبار و فلسفه یونان باستان از نگاه اپیکور صورت گرفته است. مساله اساسی، بررسی ماهیت لذت و درد و تأثیر آن ها بر حیات انسان و اخلاق می‌باشد. روش پژوهش، تحلیل متون فلسفی و کلامی مرتبط، بازخوانی انتقادی و مقایسه تطبیقی دیدگاه‌ها در بستر دو نظام فکری است. نتایج نشان می‌دهد که این دو متفکر لذت و درد را مفاهیمی بنیادین و ادراکی در انسان می دانند و بر اهمیت نقش میل، نفرت، منفعت و معرفت بر کیفیت تجربیات انسان تاکید دارند و با استدلال‌هایی متفاوت، لذت و درد را به خدا نسبت نمی‌دهند و آن را خاص موجودات ناپایدار می‌دانند. در وجوه افتراق، عبدالجبار لذت و درد را کیفیات نفسانی و وجدانی می‌داند که تعریف‌ناپذیرند، در حالی که اپیکور آن‌ها را پدیده‌های طبیعیِ ناشی از ترکیب اتم‌های روح و جسم تفسیر می‌کند. عبدالجبار برخلاف دیدگاه مادی‌گرایانه اپیکور، بر برتری لذات معنوی و پایداری آنها تأکید می‌ورزد. اما اپیکور در عین پذیرش برتری لذات عقلانی پایدار، تعادل و میانه‌روی میان لذات طبیعی جسم و روح در همین جهان را سرمشق زندگی می‌داند. نظام اخلاقی عبدالجبار ریشه در حسن و قبح عقلی و نسبت فعل با لذت و درد دارد، حال آنکه اخلاق اپیکوری بر لذت‌گرایی معتدل و طبیعی استوار است. مطالعه حاضر بر اهمیت فهم عمیق‌تر مفاهیم در فلسفه اخلاق و تربیت تأکید می‌کند و باور دارد که ادراک عقلانی از لذت و درد، راهنمایی مؤثر برای انتخاب‌های اخلاقی و زیست انسانی است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>بررسی تطبیقی مفهوم عدالت در دیدگاه فلسفی- اخلاقی لویناس و علامه طباطبایی و استنتاج دلالت های تربیتی آن</title>
      <link>https://cph.samt.ac.ir/article_735455.html</link>
      <description>عدالت، به‌عنوان یکی از مفاهیم بنیادین در فلسفه، اخلاق و تعلیم و تربیت، همواره مورد توجه اندیشمندان در سنت‌های فکری گوناگون بوده است. پژوهش حاضر با هدف بررسی تطبیقی مفهوم عدالت در اندیشه امانوئل لویناس و علامه طباطبایی و تحلیل دلالت‌های تربیتی آن، با روش کیفی و رویکرد تطبیقی انجام شده است. داده‌ها از طریق تحلیل اسنادی آثار اصلی و تفسیری این دو متفکر گردآوری و با استفاده از مدل چهارمرحله‌ای بردی تحلیل شده‌اند. یافته‌ها نشان می‌دهد که عدالت در اندیشه لویناس، مفهومی اخلاق‌محور، بین‌ذاتی و پیشاسیاست است که از دل مواجهه با &amp;amp;laquo;دیگری&amp;amp;raquo; و مسئولیت بی‌قید و شرط در برابر او زاده می‌شود. در این چارچوب، تربیت فرایندی اخلاقی و انسانی است که بر پرورش وجدان اخلاقی، احترام به تفاوت‌ها و پاسخ‌گویی تأکید دارد. در مقابل، عدالت در اندیشه علامه طباطبایی، مفهومی عقلانی، اعتباری و مبتنی بر فطرت انسانی است که در چارچوب نظم اجتماعی و عقل عملی تعریف می‌شود. تربیت در این نگاه، فرایندی عقلانی، اخلاقی و دینی است که هدف آن رشد همه‌جانبه انسان و تحقق کمال نهایی است. مقایسه این دو دیدگاه نشان می‌دهد که با وجود تفاوت‌های معرفت‌شناختی و غایت‌شناختی، شباهت‌هایی در اصول تربیتی و روش‌های تربیت اخلاقی میان آن‌ها وجود دارد. بر این اساس، الگویی تلفیقی پیشنهاد می‌شود که بر مسئولیت اخلاقی فردی و هدایت عقلانی در مسیر سعادت انسانی تأکید دارد.</description>
    </item>
    <item>
      <title>هرمنوتیک دیجیتال: از تطور تاریخی تا بازتعریف مفاهیم وجودی در عصر هوش مصنوعی</title>
      <link>https://cph.samt.ac.ir/article_733653.html</link>
      <description>تحولات شتابان هوش مصنوعی در دهه‌های اخیر، پرسش‌های بنیادینی درباره‌ی نسبت &amp;amp;laquo;فهم&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;معنا&amp;amp;raquo; در بستر دیجیتال پدید آورده است. مقاله‌ی حاضر با روش توصیفی-تحلیلی و با رویکردی میان‌رشته‌ای، به بررسی نسبت میان تطوّر تاریخی هوش مصنوعی و هرمنوتیک دیجیتال می‌پردازد و نشان می‌دهد که مفهوم &amp;amp;laquo;فهم&amp;amp;raquo; در مسیر رشد این فناوری بارها بازتعریف گشته است؛ از محاسبه‌ی صوری و نمادپردازی تا یادگیری ماشینی، شبکه‌های عصبی و مدل‌های زبانی عظیم. در کنار این بررسی تاریخی، تحلیل هرمنوتیکی و الهیاتی روشن می‌سازد که هوش مصنوعی، علی‌رغم توانایی در بازتولید متن و شناسایی الگوهای معنایی، فاقد تجربه‌ی زیسته، افق تاریخی و نیت وجودی است. بر این اساس، مرزبندی میان &amp;amp;laquo;کارآمدی ابزاری&amp;amp;raquo; و &amp;amp;laquo;فهم وجودی&amp;amp;raquo; ضرورتی اساسی برای تبیین جایگاه هوش مصنوعی در عصر دیجیتال محسوی می‌گردد. این مقاله نشان می‌دهد که هرمنوتیک دیجیتال می‌تواند بستری برای گفت‌وگوی انتقادی میان فناوری‌های نوین و سنت‌های فلسفی و دینی فراهم سازد و بدین‌ترتیب به بازاندیشی در مفاهیم بنیادین وجودی و معرفتی یاری رساند.</description>
    </item>
    <item>
      <title>تحلیل تطبیقی عقلانیت ابزاری در اندیشه ماکس وبر و مفهوم خودآیینی در اخلاق ایمانوئل کانت: منطق عقلانیت در نظام‌های انگیزشی منابع انسانی</title>
      <link>https://cph.samt.ac.ir/article_735456.html</link>
      <description>نظام‌های انگیزشی در مدیریت منابع انسانی اغلب بر پیش‌فرض‌هایی درباره عقلانیت کنش انسانی استوارند که کمتر به‌صورت صریح مورد واکاوی فلسفی قرار می‌گیرند. غلبه رویکردهای ابزاری در طراحی این نظام‌ها، پرسش‌هایی بنیادین درباره نسبت میان کارایی، خودآیینی و کرامت انسانی برمی‌انگیزد. مسئله اصلی این مقاله بررسی منطق‌های عقلانی حاکم بر نظام‌های انگیزشی و پیامدهای اخلاقی و مدیریتی آن‌هاست.هدف مقاله، تحلیل تطبیقی عقلانیت ابزاری در اندیشه ماکس وبر و مفهوم خودآیینی در اخلاق ایمانوئل کانت و تبیین دلالت‌های این دو چارچوب برای مدیریت منابع انسانی است. پژوهش از نظر هدف بنیادی&amp;amp;ndash;نظری و از نظر روش تحلیلی&amp;amp;ndash;تفسیری با رویکرد تطبیقی است و داده‌ها از طریق مطالعه کتابخانه‌ای متون کلاسیک و ثانویه معتبر در حوزه فلسفه و مدیریت گردآوری شده‌اند.یافته‌ها نشان می‌دهد که عقلانیت ابزاری عمدتاً در سطح نظام و ساختار سازمانی عمل می‌کند و معطوف به هماهنگ‌سازی کنش‌هاست، در حالی که خودآیینی کانتی در سطح فاعل کنش و توجیه هنجاری آن قرار دارد. تعمیم بی‌واسطه عقلانیت ابزاری به سطح کنش فردی، به تقلیل انگیزش انسانی و تضعیف خودآیینی می‌انجامد. مقاله استدلال می‌کند که خودآیینی می‌تواند به‌عنوان معیاری هنجاری برای محدودسازی مشروع عقلانیت ابزاری در طراحی نظام‌های انگیزشی به کار رود.نتیجه پژوهش نشان می‌دهد که بازاندیشی در نظام‌های انگیزشی مستلزم توجه به مبانی فلسفی عقلانیت و پرهیز از ابزارانگاری انسان در سازمان است.</description>
    </item>
    <item>
      <title>درباره فلسفة عرفان بنیان</title>
      <link>https://cph.samt.ac.ir/article_719905.html</link>
      <description>مقاله‌ای که در پیش رو دارید توضیحی است اجمالی در بارة &amp;amp;laquo;فلسفة عرفان بنیان&amp;amp;raquo; که در سه زمینة مبانی، مؤلفه‌های درونی و نتایج مترتب بر این فلسفه مطالبی را ارائه خواهد کرد. تقریبا چهار قرن از فلسفه صدرائی گذشته؛ و فلسفة ما، در حدود و ثغور این فلسفه گرفتار رکود و درجائی است؛ با این که زمینه شکوفائی نوبه‌نو فلسفه همواره باقی است؛ زیرا &amp;amp;laquo;حقیقت&amp;amp;raquo;، حد و مرزی ندارد؛ و ازین‌رو برای کشف &amp;amp;laquo;حقیقت&amp;amp;raquo; نیز پایانی نیست؛ پس اینک بسیار لازم است که کاروان فلسفة اسلامی- ایرانی یک گام به جلو برده شود.فلسفه‌ نوینی که نگارنده بعد از بیش چهار دهه ممارست با مباحث فلسفی و عرفانی به آن دست‌یافته‌ام عبارت است از &amp;amp;laquo;فلسفة عرفان بنیان&amp;amp;raquo;، که بر اساس وحدت شخصی وجود شکل گرفته است؛ در شکل‌گیری مجموعة مرتبط با این فلسفه، گامهایی طی شده است؛ این گامها عبارتند از گام مبانی، گام امور عامه، گام مبانی الهیات خاص، گام الهیات خاص و گام آفرینش.درگام مبانی به مبنای اصلی این فلسفه که نفی هر گونه کثرت از حقیقت &amp;amp;laquo;وجود&amp;amp;raquo; است و لوازمش پرداخته‌ایم.در گام بعدی به امور عامه &amp;amp;laquo;وجود متجلی&amp;amp;raquo; که موضوع این فلسفه است پرداخته‌ایم؛ و در گام سوم مبانی الهیات خاص این فلسفه مورد بررسی قرار گرفته است؛ و در گام چهارم به خود الهیات خاص این فلسفه ورود می‌شود؛ و الهیات خاص نوینی تقریر گشته است؛ و در گام پنجم به تأثیرات این فلسفه در سایر علوم یا در مسائل علوم دیگر، به‌عنوان نتایج مترتب بر این فلسفه خواهیم پرداخت.</description>
    </item>
    <item>
      <title>قاعدة «بسیط الحقیقه» از دو منظر حکمت متعالیه و عرفان</title>
      <link>https://cph.samt.ac.ir/article_728668.html</link>
      <description>آیا قاعدة &amp;amp;laquo;بسیط الحقیقه&amp;amp;raquo; که از قواعد مهم در حکمت متعالیه است، از منظر عرفانی مورد قبول است یا نه؟ این قاعده از قواعد معروفی است که در حکمت متعالیه صدرائی بسیار مورد توجه بوده و در اثبات دعاوی مهمی از آن استفاده شده است؛ از جمله در اثبات عینیت صفات ذاتی حق با ذات حق، و نیز در اثبات علم ذات حق به ماسوا، قبل از ایجاد ممکنات؛ استدلالی که صدرالمتألهین برای اثبات این قاعده می‌آورد این است که اگر بسیط الحقیقه، همة موجودات نباشد، باید موجود سلب شده، نقیضش بر آن بسیط حمل شود زیرا رفع نقیضین محال است؛ درین صورت، حقیقت بسیط مفروص، مرکب از داشتن چیزی و نداشتن چیزی است؛ و این خلف در بساطت او است؛ به‌نظر نگارنده از منظر عرفانی، این قاعده هم به‌حسب اصل ادعا مخدوش است؛ زیرا مبتنی بر نوعی کثرت وجود است؛ و هم به‌حسب استدلالش ناتمام است؛ چون این استدلال مورد نقض دارد؛ و هم به‌حسب نتایج مترتب بر آن، با إشکالاتی مواجه است؛ زیرا مقام ذات حق مقام &amp;amp;laquo;لا اسم و لا رسم له&amp;amp;raquo; است؛ این اشکالات پذیرش این قاعده را ناممکن می‌گرداند؛ و در نزاع بین فلاسفه و عرفا در زمینه ثبوت صفاتی ذاتی، ترجیج با نظر عرفا است؛ در مقاله حاضر به این مباحث پرداخته‌ایم.</description>
    </item>
    <item>
      <title>سنجش شعور و ارتعاش در قانون جذب با ترازوی وحی</title>
      <link>https://cph.samt.ac.ir/article_732987.html</link>
      <description>یکی از پدیده‌های مطرح در عرفان‌های نوظهور و غیر‌دینی که در سال‌های اخیر با سرعت چشمگیری در میان اقشار مختلف گسترش یافته، &amp;amp;laquo;قانون جذب&amp;amp;raquo; است؛ قانونی که مفاهیمی همچون شعورمندی موجودات و ارتعاش از عناصر بنیادین آن به‌شمار می‌آیند. در این قانون، شعور و ارتعاش موجودات به‌گونه‌ای در ارتباط با یکدیگر تبیین می‌شوند که مبتنی بر مبانی خاص و اهدافی معیّن بوده و در بسیاری موارد، جایگاهی برای ارزش‌های بنیادین دینی در آنها دیده نمی‌شود؛ هرچند گاه می‌شود که این آموزه‌ها با برخی مسائل دینی نزدیک یا همسو هستند. از جمله این نزدیکی‌های، تسبیح موجودات در قرآن است که لازمه‌ی آن نوعی شعور برای هر موجودی می‌باشد، بررسی تطبیقی نشان می‌دهد که هرچند &amp;amp;laquo;شعورمندی موجودات&amp;amp;raquo; در قرآن می‌تواند به‌طور کلی مؤیّد اصل هوشمندی و آگاهی در عالم باشد، اما نوع تبیین و ادبیات قانون جذب با آموزه‌های وحیانی تفاوت‌های جدّی دارد. افزون بر این، هرچند در متون دینی برای ذهن، نیت و تفکرات انسان آثار و پیامدهای عمیق فردی و اجتماعی در نظر گرفته شده، مفهوم &amp;amp;laquo;ارتعاش&amp;amp;raquo; در قانون جذب با آن‌چه در آموزه‌های قرآنی مطرح است، فاصله‌ای بنیادین داشته و مشتمل بر گزاره‌های فراوانی است که پشتوانه استدلالی محکمی ندارند.این پژوهش با روش کتابخانه‌ای و رویکرد تحلیلی‌ـ‌انتقادی، دو مؤلفه‌ی اصلی قانون جذب یعنی شعورمندی و ارتعاش موجودات را از منظر آموزه‌های وحیانی بررسی و تطبیق می‌کند و نشان می‌دهد که بخشی از ادعاهای مطرح در این قانون با مبانی دینی سازگار است، اما بخش قابل توجهی از آن دچار کاستی‌های مبنایی و ناسازگاری‌های جدّی است.</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
